تبليغاتX
فرصت بودن

فرصت بودن

نوای گرم نی از فیض آتشین نفسی است ز سوز سینه بود گرمی ترانه ی ما

ای که افسونِ نگاهت

چشم دریا را گرفته

بی تو در تنهاییِ دل

کارِ غم بالا گرفته

 

بی تو جانِ خسته ام را

شورِ مشتاقی نمانده

مستی از می رخ گرفته

ساغر و ساقی نمانده

 

از می و مینا و مستی

جز غمت باقی نمانده

 

ای که بی تو شورِ مستی

رفته از میخانۀ دل

خسته از غم می گریزم

در شبِ ویرانۀ دل

 

شاعر: اهورا ایمان

 

 

+نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت23:16توسط دریا | <نظر> |

سفر به غير تو را با سراب باطل كن

بيا و حجم مرا با صواب باطل كن

 

كجاست مرز طهارت كه خواب و بيدارم

وضوي دائم من را به خواب باطل كن

 

حضور قلب مرا چشم هاي مست تو بود

نماز سست مرا با شراب باطل كن

 

چگونه در پي نورم تورا نمي بينم

بيا  نماز شبم را بتاب باطل كن

 

عجب فضيلت تردي است چشم پاكي من

خيال حجب مرا بي حجاب باطل كن

 

به بوسه هاي ترت ناگزير افطارم

به عمد، روزه ي من را به آب باطل كن

 

تو در كتاب نبودي بخوان و ايمانم

به حكم شارع اهل كتاب باطل كن

 

                       شاعر: دكتر افشين يداللهي

+نوشته شده در جمعه پنجم تیر 1388ساعت19:5توسط دریا | <نظر> |

به زمانی که

                 

               پا در راه

 

                          نهاده ای

 

تا

 

دلت از جای کنده شود

 

نیازی به بدرقه ی دیدگان اشک آلود

 

                                                     نیست

 

و کرشمه ی انگشتان ظریفی که

 

                                                شوخگینانه

بخار از شیشه پنجره

 

                           به سویی می زنند

تا مه،

 

به خاطر چشمهای عاشق

 

                                از هم بشکافد

به همان سادگی

 

که کلاغ سالخورده

 

با نخستین سوت قطار

 

سقف واگن متروک را

 

                              ترک می گوید

 

دل،

 

    دیگر

 

          در جای خود نیست

 

به همین سادگی! 

 

 

شاعر: حسین منزوی

+نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت19:12توسط دریا | <نظر> |

نازنین آمد و دستی به دل ما زدورفت

پردۀ خلوت این غمکده بالا زد ورفت

 

کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد

خواب خورشید به چشم شب یلدا زد ورفت

 

درد بی عشقی ما دید ودریغش آمد

آتش شوق درین جان شکیبا زد و رفت

 

خرمن سوخته ما به چه کارش می خورد

که چو برق آمد و در خشک و تر ما زد و رفت

 

رفت و از گریه توفانی ام اندیشه نکرد

چه دلی داشت خدایا  که به دریا زد و رفت

 

بود آیا که ز دیوانه خود یاد کند

آن که زنجیر به دل شیدا زد ورفت

 

سایه آن چشم سیه با تو چه می گفت که دوش

عقل فریاد برآورد و به صحرا زد ورفت 

 

    * این شعر زیبا را به سفارش یار  مهربان و دوست داشتنی ام ((پاییز ۵۶ ))  در این وبلاگ قرار دادم*

+نوشته شده در چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت21:20توسط دریا | <نظر> |

بى قدر ساخت خود را، نخوت فزود ما را          

 بر ما و خود ستم كرد، هر كس ستود ما را

 چون موجه ى سرابيم، در شوره زار عالم        

 كز بود بهره اى نيست، غير از نمود ما را

آيينه هاى روشن، گوش و زبان نخواهند             

از راه چشم باشد، گفت و شنود ما را

خواهد كمان هدف را، پيوسته پاى بر جا  

زان در نيارد از پا، چرخ كبود ما را

چون خامه ى سبك مغز، از بى حضورى دل

شد بيش روسياهي، در هر سجود ما را

 گر صبح از دل شب، زنگار مي زدايد

چون از سپيدى مو، غفلت فزود ما را؟

 تا داشتيم چون سرو، يك پيرهن درين باغ

 از گرم و سرد عالم، پروا نبود ما را

از بخت سبز چون شمع، صائب گلى نچيديم

در اشك و آه شد صرف، يكسر وجود ما را

                 شاعر : صائب تبریزی

+نوشته شده در یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت22:46توسط دریا | <نظر> |

اگر چه در ره هستى هزار دشواريست

چو پر كاه پريدن ز جا سبكساريست

 بپات رشته فكندست روزگار و هنوز

 نه آگهى تو كه اين رشته ى گرفتاريست

 بگرگ مردمى آموزى و نميدانى

 كه گرگ را ز ازل پيشه مردم آزاريست

 بپرس راه ز علم، اين نه جاى گمراهيست

 بخواه چاره ز عقل، اين نه روز ناچاريست

نهفته در پس اين لاجورد گون خيمه

هزار شعبده بازي، هزار عياريست

 سلام دزد مگير و متاع ديو مخواه

 چرا كه دوستى دشمنان ز مكاريست

هر آن مريض كه پند طبيب نپذيرد

سزاش تاب و تب روزگار بيماريست

 بچشم عقل ببين پرتو حقيقت را

مگوى نور تجلى فسون و طراريست

 اگر كه در دل شب خون نميكند گردون

 بوقت صبح چرا كوه و دشت گلناريست

 بگاهوار تو افعى نهفت دايه ى دهر

 مبرهن است كه بيزار ازين پرستاريست

 سپرده اى دل مفتون خود بمعشوقى

 كه هر چه در دل او هست، از تو بيزاريست

بدار دست ز كشتى كه حاصلش تلخيست

 بپوش روى ز آئينه اى كه زنگاريست

 بخيره بار گران زمانه چند كشى

 ترا چه مزد بپاداش اين گرانباريست

 فرشته زان سبب از كيد ديو بيخبر است  

كه اقتضاى دل پاك، پاك انگاريست

بلند شاخه ى اين بوستان روح افزاى ش

 اگر ز ميوه تهى شد، ز پست ديواريست

 چو هيچگاه به كار نكو نميگرويم

 شگفت نيست گر آئين ما سيه كاريست

 برو كه فكرت اين سودگر معامله نيست  

 متاع او همه از بهر گرم بازاريست

بخر ز دكه ى عقل آنچه روح مي طلبد 

 هزار سود نهان اندرين خريداريست

 زمانه گشت چو عطار و خون هر سگ و خوك

فروخت بر همه و گفت مشك تاتاريست

 گلشن مبو كه نه شغليش غير گلچينيست

غمش مخور كه نه كاريش غير خونخواريست

                          پروین اعتصامی

+نوشته شده در شنبه چهاردهم دی 1387ساعت20:38توسط دریا | <نظر> |

ای زادگاه من همه چیزم نثار تو

کو آن زبان که شرح دهم اعتبار تو

هر گوشه ای و هر وجب از خاک دامنت

گویای یک حدیث شد از روزگار تو

مهد هنر مکان ادب جای حرفه ای

شعرم نداده شرح یکی از هزار تو

دستی که بافت تافته ات را به روزگار

کرده حریرباف جهان داغدار تو

شیراز نیستی تو و سروی نباشدت

بهتر ز سرو سایه ی بید کنار تو

انهار گونه گون تو در دشت و باغ هاست

آبست یا گلاب به هر جویبار تو

از دیده اشک شوق فشانم ز اشتیاق

افتد مرا نظر چو سوی آبشار تو

پاییز دلفریب و زمستان چه دلرباست

ناید به وصف جلوه ی فصل بهار تو

بر چهره ی تو گرد غریبی نشسته است

شویم به اشک زان رخ زیبا غبار تو

ای خاک افتخار محب ، هستی و محب

کوشد که ذره ای شود از افتخار تو

شاعر: محمد باقر محب زاده

 

+نوشته شده در شنبه هفتم دی 1387ساعت12:35توسط دریا | <نظر> |

اى باد بي آرام ما با گل بگو پيغام ما

كاى گل گريز اندر شكر چون گشتى از گلشن جدا

اى گل ز اصل شكرى تو با شكر لايقترى

شكر خوش و گل هم خوش و از هر دو شيرينتر وفا

رخ بر رخ شكر بنه لذت بگير و بو بده

در دولت شكر بجه از تلخى جور فنا

اكنون كه گشتى گلشكر قوت دلى نور نظر

از گل برآ بر دل گذر آن از كجا اين از كجا

با خار بودى همنشين چون عقل با جانى قرين

بر آسمان رو از زمين منزل به منزل تا لقا

در سر خلقان مي روى در راه پنهان مي روى

بستان به بستان مي روى آن جا كه خيزد نقش ها

اى گل تو مرغ نادرى برژس مرغان مي پرى

كامد پيامت زان سرى پرها بنه بي پر بيا

اى گل تو اين ها ديده اى زان بر جهان خنديده اى

زان جامه ها بدريده اى اى كربز لعلين قبا

گل هاى پار از آسمان نعره زنان در گلستان

كاى هر كه خواهد نردبان تا جان سپارد در بلا

هين از ترشح زين طبق بگذر تو بي ره چون عرق

از شيشه گلابگر چون روح از آن جام سما

اى مقبل و ميمون شما با چهره گلگون شما

بوديم ما همچون شما ما روح گشتيم الصلا

از گلشكر مقصود ما لطف حقست و بود ما

اى بود ما آهن صفت وى لطف حق آهن ربا

آهن خرد آيينه گر بر وى نهد زخم شرر

ما را نمي خواهد مگر خواهم شما را بي شما

هان اى دل مشكين سخن پايان ندارد اين سخن

با كس نيارم گفت من آن ها كه مي گويى مرا

اى شمس تبريزى بگو سر شهان شاه خو

بى حرف و صوت و رنگ و بو بي شمس كى تابد ضيا

                                           شاعر: مولوی

 

+نوشته شده در شنبه سی ام آذر 1387ساعت12:57توسط دریا | <نظر> |

 

وقتی ابر صمیمی شد

پایین می آید تا لمس

من با یک لفظ صمیمی

صدایش می زنم

ای مِه!

تن تو از رطوبت کدام بخشش آسمانی خیس است؟

در او پچ پچی پنهانی می گذرد

انگار از کرانه های خیلی دور

آمده است

آوازی می خواند

می فهمم این جهانی نیست

 


بر تخته سنگ می نشینم

در روشنی آب خیره می شوم

تو از کجا می آیی؟

آوازهای آبی تو بومی نیست

این لهجه، آن ملایمتی است

که از خلاء می وزد

آه ای رود شوریده

آوازهایت را یادم بده

نزدیک است

سنگ بمیرم

 


جهان، قرآن مصور است

و آیه ها در آن

به جای آنکه بنشینند، ایستاده اند

درخت یک مفهوم است

دریا یک مفهوم است

جنگل و خاک و ابر

خورشید و ماه و گیاه

با چشمهای عاشق بیا

تا جهان را تلاوت کنیم.

  شاعر: سلمان هراتی

 

+نوشته شده در شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت15:27توسط دریا | <نظر> |

 

بگذار، که بر شاخه ی این صبح دلاویز

بنشینم و از عشق سرودی بسرایم

آنگاه، بصدشوق، چو مرغان سبکبال،

پرگیرم ازین بام و بسوی تو بیایم.

 

خورشید، از آن دور، از آن قله پربرف،

آغوش کند باز، همه مهر، همه ناز،

سیمرغ طلایی پروبالی است که چون من

از لانه برون آمده، دارد سرپرواز

 

پرواز به آنجا که نشاط است و امیدست،

پرواز به آنجا که سرود است و سرور است،

آنجا که، سراپای تو، در روشنی صبح

رویای شرابی است که در جام بلور است

 

آنجا که سحر، گونه ی گلگون تو در خواب

از بوسه ی خورشید، چو برگ گل ناز است ،

آنجا که من از روزن هر اختر شبگرد

چشمم بتماشا و تمنای تو باز است

 

من نیز چو خورشید، دلم زنده به عشق است

راه دل خود را، نتوانم که نپویم

هر صبح،در آئینه ی جادویی خورشید

چون می نگرم، او همه من، من همه اویم

 

او روشنی و گرمی بازار وجود است

در سینه ی من نیز، دلی گرمتر از اوست

او، یک سر آسوده ببالین ننهاده ست

من نیز بسر میدوم اندر طلب دوست

 

ما هردو در این صبح طربناک بهاری

از خلوت و خاموشی شب، پا بفراریم

ما هردو، در آغوش پر از مهر طبیعت

با دیده ی جان محو تماشای بهاریم

 

ما، آتش افتاده به نیزار ملالیم

ما عاشق نوریم و سروریم و صفاییم

بگذار که سرمست و غزلخوان من و خورشید ،

بالی بگشاییم و بسوی تو بیاییم!

 

                                     شاعر: فریدون مشیری

+نوشته شده در یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت15:16توسط دریا | <نظر> |